ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 6 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

روز جهانی کودک مبارک

نگاهت را قاب میگیرم،در پس آن لبخند که به من شور و نشاط زندگی میبخشد.     امروز روز توست.روزت مبارک ثنا و ثمین عزیزم:این روز رو به شما و همه ی کودکان نی نی وبلاگی تبریک میگم.همیشه شاد و تندرست باشید ...
16 آذر 1390

یک بعدازظهر خوب

دخترای دلبندم:امروزجمعه بود و ما تصمیم گرفته بودیم بعداز ناهار بریم تفریح.اخه کمتر پیش میاد که توی روز بریم بیرون.چون بابا اغلب دیر میاد خونه!صبح زود بابا رفت ماهی خرید.چه باقالی پلو با ماهی خوردیم ما...تا جمع و جور شدیم ساعت 3  شد.از خونه زدیم بیرون و رفتیم کنار ساحل.ثنا خانومی شما که عاشق اب بازی و گل بازی بودی و لوازم شن بازیت رو هم اورده بودی،فورا رفتی تو اب و بازی رو شروع کردی.چقدر خنده هات شیرینه،وقتی میدیدم که با چه هیجانی شن بازی میکردی ،منم ثمین رو دادم دست بابا و همراه با تو شروع کردم.با هم شکل درست کردیم .بابا گفت که یه چاله درست کن بعد از چند دقیقه پر از آب میشه و شما شروع کردی با تمام نیرو به چاله کندن و بعدش هم رفتی و آبپا...
7 آذر 1390

ثنا و ثمین در پارک جنگلی

سلام به عزیزای خودم.بالاخره بعد از چندین روز،امشب موفق شدم بیام و پست جدید بزارم.ضمنا از همه ی دوست جونیهائی که با محبتهاشون ما رو مورد لطف قرار دادن و بهمون سر زدن ممنونم. جونم براتون بگه که ما روز جمعه همراه عموعلی اینا(بابای پرهام)رفتیم یه پارک جنگلی که اطراف بوشهر بود . عموعلی ادرسش رو از همسایه شون گرفته بود.جای با صفائی بود البته به پای پارک جنگلی خودمون نمیرسید ولی همین هم برای بیرون رفتن غنیمته!ثنا که تا فهمید فکر کرد میخایم بریم پارک جنگلی خرم آباد و گفت:کاشکی بعدش یه سر هم بریم خونه ی مامان جون اینا،آخه دلم براشون تنگ شده...وقتی بهش گفتم که اطراف بوشهره با تعجب گفت:مگه بوشهر هم درخت و پارک جنگلی داره؟!خلاصه رفتیم و حسابی خو...
7 آذر 1390

ثنا و ثمین و عروسی

سلام به دخترای گلم و همه ی دوستامون روز دوشنبه رفتیم دزفول.آخه عروسی پسرخاله مصطفی و همینطور یکی دیگه از اقوام بود.هر چند که به مراسم حنابندون نرسیدیم،اما برای عروسی تلافی دراوردیم.مادرجون مهری اینا هم  اومده بودن و یه تجدید دیدار هم با اونا داشتیم .این چند روز خیلی خوش گذشت و من حیف دونستم که تو این فرصت کم پای لب تاب بشینم و دوستانی رو که نگران ثمین شده بودن رو از نگرانی در بیارم.خدا رو شکر حالش خوب شد که رفتیم.تو عروسی ثمین همش بغل بابا بود  و بیرون بود.چون تا صدای کل رو میشنید میزد زیر گریه.اما پیش اقایون خیالش راحت بود که خبری از کل زدن نیست و خوش میگذروند. جمعه شب بود که برگشتیم.ساعت یک و نیم شب و با یه صحنه ی دردناک مواجه...
30 آبان 1390

اولین بارون

سلام به عزیزای خودم.امروز به برکت روز عرفه،بالاخره بوشهر هم بارانی شد.میگن لحظه ای که بارون میباره الطاف خدا به ما زیادتر میشه و دعا مستجاب میشه.از خدا میخام به حق این بارون که تنتون سالم و دلتون شاد باشه و هر چی که از خدا میخاین،بهش برسید.به حق این رحمت الهی از خدا میخام تمام مریضها رو لباس عافیت بپوشونه و گره از کار همه ی مسلمونها باز کنه.به حق رحمتت ای مهربانترین مهربانان فردا هم بزرگترین عید مسلمانان جهان،عید قربان هست.این عید رو به همه ی دوستان عزیزم تبریک میگم   اینم عکس ثنا و کاردستی که با کمک خود بچه ها درست شده روی لپاش رو اکلیلی کردن     ...
15 آبان 1390

شیرین زبونیهای ثنا گلی

ثنا طلای من:تو حرف زدن رو خیلی زود شروع کردی.6ماهه بودی که بابا،مامان و امام رو گفتی.وقتی که 10 ماهه بودی 50 تا کلمه میگفتی که همشون رو تو دفتر خاطراتت نوشتم.یه روز دختر عمه زهره وقتی که دید هر چی رو میگه بگو،فوری میگفتی،گفت حالا بگو "قستنطنیه"،اینو دیگه محاله بگی؟! اما در کمال ناباوری همه توی فسقلی با اون صدای قشنگت بدون غلط تکرار کردی!!!!!!!!!! همه میگفتن نابغه! الهی من دورت بگردم.حالا که 5سال ونیمه هستی هم حرفای قلمبه زیاد میزنی.اما هنوز چند تا کلمه ست که درست تلفظ نمیکنی و به حالت بچگی میگی و من و بابارضاکلی ذوق میکنیم: مثلا هنوز به ساعت میگی"ساهت" . به جمعه میگی"جمهه".به معلم میگی"مهلم".به جهنم میگی"جهنب" به جای شیر تو شیر میگی"ش...
12 آبان 1390

ملاقات با دو دوست نی نی وبلاگی

امروز عصر با مامان ریحان عسلی و مامان سارا جون قرار گذاشته بودیم.ساعت 5ونیم تو پارک صدف. چه هوائی بود و چه بادی میوزید.انگار که دریا هم با تکون دادن موجهاش همراه با ما خوشحال بود.خیلی خوب بود و کلی هم حرف زدیم .ریحانه جون و مامانش اول رسیدن و کمی بعدهم سارا جون و مامانش اومدن.همونجا نشستیم .کی فکرش رو میتونه بکنه که با کسائی که تا حالا ندیدی و هر کدوم  مال یه شهر با فرهنگهای مختلف هستن،تو اولین برخورد اینقدر راحت و دوستانه حرف بزنی که متوجه گذشت زمان هم نشی.به من که خیلی خوش گذشت.مامان ریحانه سرزنده و گرم و مامان سارا مهربون و ارام.امیدوارم که دوستانی خوب و همیشگی برای هم باشیم و همینطور شما بچه ها.اینم عکساتون: البته از 10تا ع...
12 آبان 1390

این روزهای ثنا طلا

ثنای عزیزم:دیروزجلسه ی اولیا بود.ساعت 4 بابا اومد پیش شما و من رفتم مهد.کلی راجع به وضعیت بچه ها و کارهائی که تو این یک ماه و نیم انجام شده بود صحبت کردن.خانم خنکساری که خیلی ازت راضی بود و میگفت ثنا یکی از شاگردهای خوبمه. تازه رفتم تو کلاستون و خانم خنکساری ستاره هات رو نشونم داد.10 تا ستاره جلوی عکست بود.تو با یکی دیگه از دخترا و یکی از پسرها ستاره هاتون از همه بیشتر بود.قربونت بشم زرنگم. با خانمی که مربی نمایش خلاقتون بود هم صحبت کردم و بهش گفتم که تو جشن پایان تحصیلتون 2 سال پیش اجرا داشتی و نقش ببعی رو چقدر قشنگ بازی کردی و شعرش رو خوندی.قرار شد که باهات کار کنه تا تو جشنواره شرکت کنی.خلاصه اینکه تو این مدت کلی چیز یاد گرفتی هر چند که خ...
10 آبان 1390

ثمین در مسیر رشد

من 4 روزه که یاد گلفتم نینای نای میکنم اما این مامانی من وقت نمیکنه بلام بنویسه.ممکنه من بعدا که بزرگ بیشم گله مند بیشم هاااا! چون مامانی همه کارای آجی ثنائی رو بلاش نوشته.تازش هم من از دیروز دالم خودم تهنائی از سکوی اشپزخونه بالا میلم و خودمم کلی خوشحالم .میدونین چلا؟واسه اینکه دیگه میتونم بیام دنبال مامانم و ببینمش. امروزکه مامانی خیلی تواشپزخونه کالاش زیاد بود،منو تو کرییر نشوند و یه قاشق بهم داد تا بزنم تو در قابلمه و هی صدا بده.بلام خیلی عجیب بود هر چی محکمتل میزدم بیشتل صدا میداد! تازه خیلی وقته که از بازی دالی و قایم باشک خوشم میاد.وقتی رو تخت مامانم اینا هستم پرده ی اتاق لو میگیلم جلو صولتم و نه یه بار نه دو بار،ده تا قایم ...
9 آبان 1390